دلم میخواد یه بار یهجوری گم بشم که دیگه پیدا نشم. دلم میخواد تا ابد، تا بینهایت راه برم. دوست دارم دیوونهوار و با تمام وجود بدوم. با تمام قدرتی که تو تنم هست بدوم و از ته وجودم جیغ بکشم تا دیگه نتونم نفس بکشم. سینهم به سوزش بیافته و قلبم محکم و تندتند بزنه و چشمام سیاهی بره و بیافتم. بعد بالا بیارم. از سیاهترین اعماق وجودم ۲۶ سالو بالا بیارم. شاید اون چیز سفتی که همیشه حس میکنم وسط سینهم گیر کرده و راه تنفسمو بسته و دور قلبم کبره بسته (کبره از کجام در اومد؟!) بیاد بیرون. اون چیزی که همیشه فک میکردم یه روز با گریه میاد بیرون و سختترین گریههای دنیا رو کردم و نیومد بیرون رو تازگیا احساس میکنم باید بالا بیارم. آدما، جاها، حسها، عشقها، ترسها، دلزدگیها، خاطرهها، حرفها، دروغها، خیانتها، وابستگیها، عادتها، دلتنگیها و هرچیزی که وجود داره رو بالا بیارم. یه جایی باید باشه که حتا منی که هیچوقت گم نمیشم هم توش گم شم. یه شهر خیلی بزرگ باشه مث یه لابیرنت با خیابونای طولانی و بدون تابلو. خیابونای خالی از آدم و پر از درخت. وقتایی که خیلی خسته و داغونِ روحی هستم، خودمو اونقدر خسته و داغونِ جسمی میکنم که بدنم جوری درد کنه که دیگه درد روحیمو حس نکنم. یه هدفن میذارم تو گوشم و صدای میوز رو بلند میکنم و مث گوسفند شازده کوچولو راست شکممو میگیرم و قدمامو سر ضرب آهنگ برمیدارم. افسار فکرمو رها میکنم. فکرم دیوونهست. ولش که میکنم منو هم دیوونه میکنه. اون میره جاهای دور و من میرم تو خیابونا و کوچهپسکوچههایی که نمیشناسم و سعی میکنم خودمو گم کنم. ولی هی پیدا میشم. به جوبای کنار خیابون نگاه میکنم و فک میکنم چه خوب میشد اگه همینجا زانو میزدم و تو این جوب بالا میآوردم. عضلات رونهام اول درد میگیرن و بعد یواش یواش به یه حالت ضعف و لرزشی میافتن. بعد احساس میکنم چشمام بیحس شدن و بعد زبونم و لبام و بعد کل صورتم. مث وقتی که هیپنوتیزم میشی. اونقدر راه میرم که تمام تنم از درد بیحس بشه و حس کنم که فشار خونم خیلی پایین اومده و دیگه اختیار دست و پام با خودم نیست و هر لحظه ممکنه بخورم زمین. بعد راهمو پیدا میکنم و میرم خونه و لخت میشم و مث جنازه میافتم رو تخت و با انگشتای لرزون سیگار میکشم تا ضعف مث یه موج تو بدنم بالا پایین بره و سرم گیج بره و چشمام سیاهی بره و صحنهها جلوی چشمم ثابت نباشن و هی از اینور به اونور حرکت کنن. تمام مدت به اون شهره فک میکنم. شهری که آخرش خونه و تخت خودم نباشه. آخرش دویدن و جیغ زدن و بالا آوردنِ همهچی باشه و بعدش سیاهی و پایان.