Monday، May 21، 2012

وقتی گودر رفت، همه‌چی رو با خودش برد.
دیالوگ به‌یادماندنی فیلم "به گا رفته"
با بازی خانوم وهم سبز

Friday، May 18، 2012

تهوع

دلم می‌خواد یه بار یه‌جوری گم بشم که دیگه پیدا نشم. دلم می‌خواد تا ابد، تا بی‌نهایت راه برم. دوست دارم دیوونه‌وار و با تمام وجود بدوم. با تمام قدرتی که تو تنم هست بدوم و از ته وجودم جیغ بکشم تا دیگه نتونم نفس بکشم. سینه‌م به سوزش بیافته و قلبم محکم و تندتند بزنه و چشمام سیاهی بره و بیافتم. بعد بالا بیارم. از سیاه‌ترین اعماق وجودم ۲۶ سال‌و بالا بیارم. شاید اون چیز سفتی که همیشه حس می‌کنم وسط سینه‌م گیر کرده و راه تنفس‌مو بسته و دور قلبم کبره بسته (کبره از کجام در اومد؟!) بیاد بیرون. اون چیزی که همیشه فک می‌کردم یه روز با گریه میاد بیرون و سخت‌ترین گریه‌های دنیا رو کردم و نیومد بیرون‌ رو تازگیا احساس می‌کنم باید بالا بیارم. آدما، جاها، حس‌ها، عشق‌ها، ترس‌ها، دلزدگی‌ها، خاطره‌ها، حرف‌ها، دروغ‌ها، خیانت‌ها، وابستگی‌ها، عادت‌ها، دلتنگی‌ها و هرچیزی که وجود داره رو بالا بیارم. یه جایی باید باشه که حتا منی که هیچ‌وقت گم نمی‌شم هم توش گم شم. یه شهر خیلی بزرگ باشه مث یه لابیرنت با خیابونای طولانی و بدون تابلو. خیابونای خالی از آدم و پر از درخت. وقتایی که خیلی خسته و داغونِ روحی هستم، خودمو اون‌قدر خسته و داغونِ جسمی می‌کنم که بدنم جوری درد کنه که دیگه درد روحی‌مو حس نکنم. یه هدفن می‌ذارم تو گوشم و صدای میوز رو بلند می‌کنم و مث گوسفند شازده کوچولو راست شکممو می‌گیرم و قدمامو سر ضرب آهنگ بر‌می‌دارم. افسار فکرمو رها می‌کنم. فکرم دیوونه‌ست. ولش که می‌کنم منو هم دیوونه می‌کنه. اون می‌ره جاهای دور و من می‌رم تو خیابونا و کوچه‌پس‌کوچه‌هایی که نمی‌شناسم و سعی می‌کنم خودمو گم کنم. ولی هی پیدا می‌شم. به جوبای کنار خیابون نگاه می‌کنم و فک می‌کنم چه خوب می‌شد اگه همین‌جا زانو می‌زدم و تو این جوب بالا می‌آوردم. عضلات رون‌هام اول درد می‌گیرن و بعد یواش یواش به یه حالت ضعف و لرزشی می‌افتن. بعد احساس می‌کنم چشمام بی‌حس شدن و بعد زبونم و لبام و بعد کل صورتم. مث وقتی که هیپنوتیزم می‌شی. اونقدر راه می‌رم که تمام تنم از درد بی‌حس بشه و حس کنم که فشار خونم خیلی پایین اومده و دیگه اختیار دست و پام با خودم نیست و هر لحظه ممکنه بخورم زمین. بعد راه‌مو پیدا می‌کنم و می‌رم خونه و لخت می‌شم و مث جنازه می‌افتم رو تخت و با انگشتای لرزون سیگار می‌کشم تا ضعف مث یه موج تو بدنم بالا پایین بره و سرم گیج بره و چشمام سیاهی بره و صحنه‌ها جلوی چشمم ثابت نباشن و هی از این‌ور به اون‌ور حرکت کنن. تمام مدت به اون شهره فک می‌کنم. شهری که آخرش خونه و تخت خودم نباشه. آخرش دویدن و جیغ زدن و بالا آوردنِ همه‌چی باشه و بعدش سیاهی و پایان.

Sunday، April 29، 2012

امروز یکشنبه است و من یکشنبه‌ها تنها کارم یه کلاس آمار لعنتیه تو دانشگاه. متاسفانه این کلاس ساعت ۵ عصره و دانشکده‌ی من مرکز شهره و خونه‌م غربه و من برای یه کلاس یه‌ساعت‌ونیمه باید کل عصرمو تو ترافیک تو تاکسی باشم و هدفن بذارم تو گوشم و با صدای بلند میوز گوش کنم. معمولا اول آپ‌رایزینگ‌و گوش می‌دم، بعد رزیستنس، بعد باترفلایزاندهاریکنز، بعد آندیسکلوزد دیزایرز، بعد تایم ایز رانینگ آوت، بعدش قبلا آن‌اینتندد گوش می‌دادم ولی الان ردش می‌کنم. بعد اینجا معمولا میوز خونم مکسد‌آوت می‌شه و یهو ای‌ساربان نامجو رو گوش می‌دم یا باتورفتم بی تو باز آمدم، یا سیم آخر یزدانی، یا ابی یا سوگندنامه یا داریوش. بعد می‌رم تو اون سلکشن قدیمیه آهنگای مورد علاقه‌م از باب دیلن و چارلز آزناوور و رابین گیب و مارک نافلرو گوش می‌دم. گاهی هم به جای همه‌ی اینا از اول تا آخر فقط پینک‌فلوید. اصولا آدمی که زیاد تاکسی سوار می شه همیشه باید یه سلکشن خوب داشته باشه. حالا دلیل اینکه امروز به جای اینکه تو تاکسی در حال گوش کردن اینا باشم دارم اینجا می‌نویسم اینه که امروز کلاس آمار نداریم چون استادمون دکتر ض فرمودن که همایش فیلانه و کلاس نیاید و برید همایش. منظورش این بود که خودش می‌خواد بره همایش که البته دستش درد کنه. اگه هر هفته هم بره همایش من اعتراضی ندارم و دستشم می‌بوسم. این دکتر ض البته با اون دکتر ض که استاد درس ارزیابیه و تو پست پایینی نوشتم که اون‌روز سر موضوع کار با قلتک از روم رد شد فرق داره. بعله یه همچین زندگی گهیه که نه یکی بلکه دو تا دکتر ض در زندگی من وجود دارن که منو شکنجه بدن. چند شب پیش خواب دیدم دکتر ض (ارزیابیه، نه آماره) بهم نمره‌ی آخر ترمو داده ۴. وقتی بیدار شدم از خوشحالی اینکه خواب بوده نمی‌دونستم چی‌کار کنم. البته ایتس اونلی د متر آو تایم. این ۲ تا دکتر ض حداقل یکی‌شون منو خواهدانداخت صددرصد. خودم احتمال آمارو بیشتر می‌دم. یه همچین آدم واقع‌گرایی هستم. بعد دکتر ضِ آمار بعد از اینکه این هفته رو تعطیل اعلام کرد و در ماتحت من اکس‌پارتی برپا شد، بلافاصله هفته‌ی بعدش رو هفته‌ی میان‌ترم اعلام کرد و اکس‌پارتی تبدیل به عزاداری امام حسین با سینه‌زنی و زنجیرزنی و قمه‌زنی و چیزای‌دیگه‌زنی و باقی مخلفات شد. امروز روزیه که من مثلا قرار بود چند تا فصلی از کتاب هدفرست آمارو بخونم و الان ساعت ۹:۳۰ شبه و یه فصلم تموم نشده و بنده بیشتر روزو به زل زدن به دیوار و خیال‌بافی و گریه و برنامه‌ریزی برای یه ماجرا و تجربه‌ی جدید و سریال دیدن و وب‌گردی و توری چسبوندن به پنجره و ظرفای ۳ روزو شستن و تمیز کردن آشپزخونه و رفتن به داروخانه و خرید کپسول فیفول و فیس‌واش و کرم‌پودر و کرم پا و رفتن به الکتریکی برای پیدا کردن کسی که بیاد آیفونو درست کنه و اینا کردم. از دست این مرتیکه‌ی صابخونه خیلی عصبانیم چون ۲ ماهه که من اینجام و هنوز کسیو نیاورده آیفونو درس کنه و عکسایی که من سفارش داده‌بودم چاپ کنن رو پست آورده و من نفهمیدم و برگشت خورده و امروز که رفتم تو سایت پست دیدم امروز دوباره تحویل واحد توزیع داده‌شده‌بوده، یعنی امروز باز آوردن و من نفهمیدم و فردا هم که تا ظهر هستم فقط و پس‌فردا هم نیستم کلا و دوباره برگشت می‌خوره. تنها امیدم اینه که فردا صب بیارن و منم متوجه بشم چون آیفون فقط تصویر داره و صدا نداره. بعد از ۲ ماه. سگ تو روح صاب‌خونه. بعد باز دیدم حوصله ندارم درس بخونم و رفتم یه کم آشپزی کردم. بعد باز دیدم حوصله‌ی اونم ندارم. واسه خودم دو تا سوسیسو حلقه حلقه‌های نازک کردم و خیلی برشته سرخش کردم که مث چیپس خشک بشه. نشستم پای سریال خوردمش و بعدم چایی خوردم با شکلات. یه ۱ سالی سوسیس کالباس نخوردم و الان پشیمونم که چرا اصلا؟ من می‌خوام به پیشواز سرطان برم. گور بابای همه‌. حتی برنامه دارم که به‌زودی یا معتاد بشم یا دائم‌الخمر. الانم یهو نوشتنم گرفت. بعله آدم از درس خوندن که بخواد فرار کنه کارش به پست نوشتن می‌رسه. حالم واقعا جوری نیست که بخوام درس بخونم و از اون‌ور این دکتر ض‌ها اصلا شوخی ندارن و اگه آمارو بیافتم دوباره ترم دیگه باید واسه یه‌دونه کلاس پاشم برم دانشگاه و ریخت یه‌سری آدمای مزخرفو ببینم. غم‌انگیزترین واقعیت زندگی من اینه که از همون ۷ سالگی که رفتم مدرسه از درس‌خوندم بدم می‌اومد و تا الان که ۲۶ سالمه هنوز دارم درس می‌خونم. همه‌ی عمرم کاری کردم که ازش متنفر بودم و واسه همین همیشه کج‌دار و مریز باهاش تا کردم. یعنی مثلا برام مهم بوده که مدرسه نمونه‌دولتی و دانشگاه دولتی برم و رفتم. ولی طبق سیستم ایرانی، داخل که رفتم وا دادم و همش مدل شب امتحانی رفتم بالا. الان یادم اومد از این ترشیای هفت‌میوه دارم تو یخچال و غدد بزاقی دو طرف گلوم تیر کشید واسش. باز افتادم به استرس ایتینگ و مث تب نوبه به نوبت ویار ترشی و شیرینی می‌کنم. به امید اینکه آخرش اسهال بگیرم و بمیرم و از این زندگی سگی راحت شم. زت یاد.
 

Monday، April 23، 2012

هرچی از دلم مواظبت می‌کنم حالش خوب نمی‌شه. هی براش سریال می‌ذارم، موسیقی می‌ذارم. براش آشپزی می‌کنم. خونه رو خوشگل می‌کنم. می‌برمش کوه، عکاسی، پیاده‌روی. براش می‌نویسم. می‌خونم. حالش خوب نمی‌شه. ترسیده و رنجیده و عصبانی و غمگینه. شبا تو تخت می‌بینم که با اون چشمای غمگینش زل زده بهم. مث یه موشه که تو تله افتاده. یا یه خرگوش وحشت‌زده که تو کنج دیوار گیر گرگ افتاده باشه. انگشتامو می‌کشم لای تارهای صاف و نرم موهاش. می‌گم چی‌کارت کنم که خوب بشی آخه؟ فقط نگاه می‌کنه حیوونی. هیچی نمی‌گه. می‌دونم چی می‌خواد. اون‌قدر گریه می‌کنم براش تا آروم بگیره. بعد خوابم می‌بره. دیشب باهاش دعوام شد. یه چیزی ازم خواست که نمی‌تونستم بهش بدم. باز شروع کرد به بهانه گرفتن. آروم باهاش حرف می‌زدم و براش توضیح می‌دادم. ولی هرچی من آروم‌تر حرف می‌زدم اون بیشتر بی‌قراری می‌کرد. بعد دیوونه شد. خودشو می‌کوبید به دیوار سینه‌م. من کلافه ایستاده بودم یه گوشه و نمی‌دونستم چی‌کار کنم. دیگه نمی‌کشیدم. همون‌جا تو آشپز خونه سر ظرف‌شویی زدم زیر گریه. سرش داد زدم. گفتم چی می‌خوای از جون من؟ چی‌کارت کنم دیگه؟ هر گهی گفتی خوردم. هروقت تو خونه‌ای بشین لپ‌تاپو بذار رو پات و سریال نگاه کن و تو فیس‌بوک و گودر بچرخ و وقت تلف کن. چشم. صب جمعه ساعت ۶ پاشو برو کوه. چشم. دوربینو بردار ببر از کوه و دشت و درودیوار و آدما عکاسی کن. چشم. ساعت ۹:۳۰ شب که مث جنازه داری از سر کار برمی‌گردی همه‌ی خیابونو پیاده زیر بارون راه برو. چشم. با آدمای جدید آشنا شو. چشم. منو ببر پیش دوستات. چشم. اپیلاسیون کن و دامن کوتاه بپوش. چشم. موهاتو یه روز ویو کن یه روز فر یه روز صاف. چشم. ماتیک قرمز بزن. چشم. تا صبح تو خونه‌ی دوستت مست برقص. چشم. برام کیک درست کن. چشم. چیزکیک درست کن. چشم. جلو شات درست کن. چشم. بیف استروگانف درست کن. بلد نیستم می‌برمت رستوران. نه خودت باید درست کنی. رسپی‌شو تو اینترنت سرچ کن. سگ توضرر چشم. سیگار بده. چشم. الکل بده. چشم. بستنی قهوه بده. چشم. زیر دوش گریه کن. چشم. تو رختخواب گریه کن. چشم. کلا همش گریه کن. چشم‌م کور چشم. ولی این یه کارو نمی‌تونم برات انجام بدم. همیشه‌ی همیشه که نمی‌تونم به حرف تو گوش کنم. بابا زندگی همینه. همین گهیه که می‌بینی. من نمی‌تونم کاریش کنم که بهتر بشه. اصلا تو چی می‌گی دست از سر من برنمی‌داری؟ بابا من آدمم. من کار دارم. زندگی دارم. من دانشجوام. دیدی اون روز دکتر ض چه‌جوری بام حرف زد چون هنوز موضوع کار نداشتم؟ چی‌بهش بگم؟ بگم اون‌وقتی که همه موضوع انتخاب می‌کردن من حال دلم بد بود نیومدم دانشگاه؟ گفت چی پیدا کردی حالا؟ هول شدم از دهنم پرید مالتی‌کرایتریا فیلان. گفت خوبه همینو کار کن. حالا هنوز هیچی مطلب نداشتم براش. گفتم پس برام می‌نویسید تو لیست که دیگه کسی اینو برنداره؟ گفت همه کاراشونو آماده هم کردن. شما تنها کسی هستی که تازه داره موضوع می‌ده. خب خوشت میاد استادا این‌جوری با من حرف بزنن؟ دیروز سر کلاس آمار استاد یه مسئله نوشته پای تخته و گفته حل کنید. بعد اومده بالا سرم می‌گه خب شما چی‌کار کردید؟ من سعی می‌کردم دستامو یه جوری بذارم رو برگه که نفهمه وقتی سرم پایین بود فقط داشتم خودکارو تو هوا تکون می‌دادم که فک کنه دارم می نویسم و برگه‌م در واقع سفیده. گفتم بلد نیستم. بعد سعی کرد کمکم کنه. گفت خب فرضیه صفر اینجا چیه؟ نمی‌تونستم بهش بگم من اصلا گوش نمی‌دادم. اصلا نشنیدم چی گفتی. مسئله چیه بابا! من اگه اینجا نشستم الان فقط واسه اون تیک حاضریه که تو تو لیستت می‌زنی. وگرنه یه کلمه از حرفاتم نمی‌شنوم سر کلاس. فرضیه‌ی صفرو یک و دو و سه  و چهار و پنج واسه من اینه که لایف ساکس. این وضع درس منه. از اون ور یه عالمه برگه از بچه‌ها دستمه که باید صحیح کنم و نمره بدم تا قبل از کوییز که تو گزارش وضعیت تحصیلی‌شون بنویسم. گرید‌شیتام ناقصن. اصلا همین دسک‌تاپ بدبختم مدت‌ها پیش کل صفحه‌ش پر شده و من هنوز روش سیو می‌کنم. اون‌وقت من همه‌ی این کارا رو گذاشتم کنار و افتادم دنبال تو صب تا شب که تو خوش باشی. خب خوش شو. خوب شو. کنار سینک ایستاده بودم و از ته وجودم هق‌هق می‌کردم و اینا رو می‌گفتم. فقط نگام می‌کرد. بعد باز مث اینکه اصلا حرفای منو نشنیده‌باشه گفت همون کاری رو بکنم که ازم خواسته. می‌خواستم جیغ بزنم. مث فیلما همه‌ی وسایل رو کابینت‌و بریزم پایین. دیدم خیلی فیلم‌هندی بازی می شه ولی. ظرفا رو تموم کردم با همون وضع گریه‌آلود. رفتم تو رختخوابم زار زدم. موبایلو برداشتم به میل اس‌ام‌اس دادم: آیم لوزینگ مای فیت این هیومنیتی میل. جواب داد: وای... وای... وای...  می‌تونم درک کنم چقدر ناراحت و زخمی هستی. ای کاش می‌تونستم ایمانتو نگه دارم. حتا شده یکه و تنها. ولی آخه تمام انسانیت که من کوچولو نیستم. اه. گفتم: میل ما چقدر تنها و کوچیکیم. جواب داد: کوچیکیم ولی بزرگواریم. تنهاییم ولی همو داریم. این یه خوش‌شانسیه در عین بدبیاری‌های مضاعف. تو انسان باش. موفقیت تو رو شکست خودشون می دونن ولی تو موفق باش. از مهرت سوءاستفاده می‌کنن اما تو مهربون باش. به امید حتا یک نفر. من تحسینت می کنم. تو خوبی و من قدرتو می‌دونم.مطمئن باش کسای دیگه‌ای هم هستن که این حسو بهت دارن. پس به خاطر اونا و من ایمانت رو از دست نده. پلیز. گفتم: میل اطمینان از وجود تو مث اطمینان از وجود شازده‌کوچولو تو یه سیاره‌ی دیگه‌ست. امید می‌ده و یه کم قدرت برای ادامه‌ی راه. جواب داد: یادته یه بار از خاطرات قدیمی‌مون و بدمینتون بازی کردن‌مون تو اون حیاط بزرگه برات گفتم و اینکه آدما تو ذهن من رنگ دارن و رنگ تو طلاییه به خاطر رنگ خرمایی اثیری موهات که وقتی تو آفتاب می‌دویدی دنبال توپ بدمینتون یه انعکاس طلایی جادویی داشت؟ و تو گفتی این شیرین‌ترین توصیفیه که کسی ازت کرده. امشب تو زیباترین و شیرین‌ترین توصیف‌و از من کردی. شازده‌کوچولو... گفتم: میل احساس می‌کنم دارم تموم می‌شم از بس تکه‌های وجودمو بخشیدم. احساس مصرف‌شدگی دارم. خلاء. پوچی. زوال. هیچم تو این لحظه. لگدمال شدم. جواب داد: درکت می‌کنم عزیز دلم. یادم نیست کی اینو گفته که یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی‌پایانه. خودتو تو گرداب دومی ننداز. از اولی اگه لگدمال شدی باکی نیست. دوباره ترمیم می‌شی. دوباره شروع می‌کنی. تو محکمی. من می‌شناسمت. بهت ایمان دارم. گفتم: میل توروخدا بهم نگو محکم باشم. دیگه نمی‌تونم محکم باشم. چرا از نظر همه من حق ندارم ضعیف باشم، خسته بشم، از پا در بیام، تسلیم شم، شکست بخورم، عقب‌نشینی کنم؟ جواب داد: چرا این حقو داری. ولی منم حق اینو دارم که، نه به خاطر تو، به خاطر خودم، امیدوار باشم که آدمی که می‌شناسم و دوست دارم تسلیم نشه. فک کنم بیشتر از اینکه به احساس تو فک کنم دارم به احساس خودم فک می‌کنم. تموم شدن تو ناراحت کننده‌ست. ولی حق با توئه. چرا به خاطر خودخواهی من تو باید این همه کس شرو تحمل کنی؟ فقط به خودت فک کن. خودخواه باش. این کمترین حقته. گفتم: می‌دونی؟ نمی‌دونم چرا دلم می خواست بهم بگی بیا دیگه خوب نباشیم. بیا حیوون باشیم. با اینکه مطمئن بودم همینایی رو می‌گی که گفتی. جواب داد: حیوون بودن درد ما رو دوا نمی‌کنه. درسته که خوب‌بودنم سودی به حال‌مون نداره ولی لااقل می‌دونیم تو هم‌زدن این گه شریک نیستیم. و این یه احساس رضایت نسبی برامون داره. بعد میل یه لالایی که خودم خیلی وقت پیشا براش فرستاده بودمو برام فرستاد: لالالالا گل بیشه/ غمت سنگ و دلم شیشه/ که داره ریشه‌ی مهرت/ در اعماق دلم ریشه. لالالالا گل کوکب/ به درگاه خدا هر شب/ برای تو دعا کردم/ میان اشک و آه و تب. آروم شدم و خوابیدم.
 
 
 

Monday، April 09، 2012

یه روزم از خواب که بیدار می‌شی، تا افکار بد میان غرقت کنن و باز اشکت در بیاد قبل از اینکه روزو شروع کنی، سرتو محکم تکون می‌دی، از تخت می‌پری بیرون، می‌ری تو آشپزخونه، یه بسته گوشت‌چرخ‌کرده از فریزر می‌ذاری بیرون که کتلت درست کنی، چایی دم می‌کنی و می‌شینی پای سریال و صبحونه خامه و مربای آلبالو می‌خوری با نون‌بربری‌هایی که مامان برات فریز کرده که تا مدت‌ها نون داشته‌باشی. تازه باورت می‌شه تعطیلات تموم شده و دیگه وقتی برای درگیری‌های ذهنی تخمی نداری و باید ارائه‌تو برای کلاس دکتر ض آماده کنی و یه فکری هم به حال آمار لعنتی بکنی. بعله.