Saturday، December 19، 2009

و دوره‌‌هایی هست در زندگی، که من اسم‌شان را گذشته‌ام دوران دِرَفت. دوره‌ی نوشتن پست‌ها و ای‌میل‌ها و اس‌ام‌اس‌هایی که هرگز فرستاده‌نمی‌شوند. دوران نوشتن و سیگار کشیدن، نوشتن و موسیقی فرانسوی گوش دادن، نوشتن و سلکشنی که برایش زدی را گوش دادن، نوشتن و سلکشنی را که برایت زده گوش دادن، نوشتن و مست کردن، نوشتن و گریه کردن، نوشتن و قرص بالا انداختن، نوشتن و عکس‌ها را دوره‌کردن، نوشتن و اس‌ام‌اس‌های قدیمی را دوره کردن، نوشتن و نوشتن. بعد یک وقتی می‌رسد که می‌بینی در درفت غرق شده‌ای. می‌بینی هر لحظه ذهنت در حال درفت تولید کردن است و این‌ها که می‌نویسی فقط بخش کوچکی‌ش است. بعد یک‌وقتی می‌بینی که رسیدی به ناکجاآباد با این راه انتخاب کردنت. آخر تو کی جهت‌یابی‌ت خوب بوده دخترجان؟ بعد از آن حتا دوره‌ی بدتری می‌رسد. دوره‌ی پاک‌سازی. دوره‌ی پاکسازی خیلی مرحله دارد. ولی بعدش سبکی می‌آید. اول با چیزهای سبک شروع می‌کنی. نوشته‌های خودت. اول اس‌ام‌اس‌ها. بعد فایل‌های ورد روی دسک‌تاپ. وبلاگ مخفیه را دلت‌نمی‌آید پاک کنی ولی کافی‌ست دیگر سراغش نروی. چیزهایی مثل اس‌ام‌اس‌های خودش را می‌دانی تا مدت‌ها نمی‌توانی پاک‌کنی. شاید تا بیشتر از یک سال یا شاید تا وقتی اس‌ام‌اس‌های مشابهی جای این‌ها را تنگ کند. و چیزهایی مثل عکس‌ها را احتمالن هیچ‌وقت. و یادگاری‌ها را بدون‌شک هرگز.  

 


Wednesday، December 16، 2009

باز من چاردست‌و‌پا افتادم رو یه چیزی. س×س اند دِ سیتی می‌بینیم به حال مرگ.


Tuesday، December 15، 2009

-          آخه من می‌خوام بدونم واقعن لازمه زندگی این‌قدر سخت باشه. خب چی می‌شه ما این‌قدر به گ.ا نریم؟

-          آره دیگه. معلومه که لازمه. اگه این‌جوری نباشه که بهت خوش می‌گذره، بعد ممکنه بخوای بیشتر از 60، 70 سال بمونی. خب نظم کره زمین و کائنات به هم می‌ریزه این‌جوری.


Monday، December 14، 2009

نگر تا این شب خونین سحر کرد             چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

ز هر خون دلی سروی برافراشت             ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است                  دلا این یادگار خون سرو است

 

پ.ن: چقدر این آهنگ با حال و روز ما می‌خونه. آدم دلش زیر و رو می‌شه.


ولش کن خودش خشک می‌شه می‌افته

این گوشی موبایلی که الان دارم رو 11 ماه پیش خریدم. یک ماه نشده مموری‌کارت‌ش سوخت و خودش خراب شد. بردم همون‌جا که خریده‌بودم، 20 تومن گرفت درستش کرد. 2 هفته بعدش دوربینش خراب شد. دوربینو که می‌خواستم راه بندازم خاموش می‌شد. بردم همون‌جا، گفتم این نوئه. چرا اینقدر خراب می شه؟ اون هفته درستش کردین. طرف نزدیک بود منو بزنه. گفت اون لحظه که از این در رفتی بیرون درست بوده. بعدش به ما ربطی نداره. من دیدم این‌جوریه، بی‌خیالش شدم. جای دیگه هم نبردم. گفتم گور بابای دوربینش. زنگ و اس‌ام‌اس بزنه واسه من بسه. این 10 ماه هرچندوقت یه‌بار امتحانش می‌کردم ببینم فرجی نشده. دیشب نشسته بودم روی تختم، اومدم پاشم، طبق معمول موبایله لای پتوم بود و پتو رو که زدم کنار پرت شد پشت تخت. طفل معصوم هفته‌ای 2،3 بار حداقل باید این بلا سرش بیاد. آخر شب هم توی رختخواب دنبالش می‌گشتم که دیدم زیر ماتحت مبارکمه. آوردمش بیرو دیدم دهه! روی دوربینه و دوربینش داره کار می‌کنه. عکس گرفتم، گرفت. فیلم گرفتم گرفت. خارج شدم، دوباره وارد شدم، کار کرد. زدم تو گوش خودم، خواب نبودم. آگاهان (یعنی من) معتقدند این معجزه مهر تاییدی‌ست بر نظریه‌ی "ولش کنی خودش خشک می‌شه می‌افته". نگارنده آرزو می‌کنه که ای کاش این نظریه روزی بر همه‌ی امور زندگی حاکم بشه.