Friday، September 17، 2010


امشب دلم گرفته. دوست ندارم بخوابم. پنج‌شنبه‌شب غم‌انگیزی بود که به دیدن قسمت‌های آخر لاست و گودربازی گذشت. الان ساعت از نزدیک 3 صبحه و من روی تختم، توی تاریکی دراز کشیدم و می‌نویسم. دلم تنگ شده. پاشدم تو تاریکی کورمال کورمال تی‌شرت راه‌راهیه رو پیدا کردم، با دست‌بند چوبیا. چهارشنبه‌ی اون هفته که پیشش بودم، این تی‌شرته تنم بود. دلم نیومد بشورمش. دست‌بندا رو دستم کردم و صورتمو فرو کردم توی تی‌شرته و عمیق نفس‌کشیدم. بوی عطرش و پوست تنش دوید توی سرم. تنم مورمور شد. مزه‌ی لباش و لمس دستاش و گرمای تن‌شو حس کردم. الانم تی‌شرته کنارمه و هی بوش می‌کنم. بعد هر دفعه احساس کنم بوش داره کم‌تر می‌شه.

چقدر این چند وقته حرف داشتم برای نوشتن و ننوشتم. گرفتار جمع کردن و تهران اومدن و ثبت‌نام دانشگاه و انتقال کارم و این‌جور چیزا بودم. یه دوره‌ی جدید تو زندگی‌م شروع شده. پر از حس‌های شدید و متناقض‌ام.