بابا چرا همهی عالم و آدم از من طلبکارن؟ انگار هر بنیبشری که تو خیابون از کنار من رد میشه هم یه ایرادی پیدا میکنه از هیکل من بگیره. از اون ستون سیاه دم در دانشگاه که از آزار روحی و روانی ما نون میخوره بگیر تا آبدارچی موسسه. از منشی ح.زب.ال.هی آموزشگاه بگیر تا راننده تاکسی. استاد میگه کار نکن، فقط درس بخون. ریس میگه چرا میری دانشگاه، بیا کلاس بیشتر بردار. استاده اون هفته از فلان کاری که یکی از بچهها تو ارائهش انجام داده کلی تعریف کرده؛ این هفته که من تو ارائهم همون کارو کردم، تو چشم من نگاه میکنه و میزنه زیر حرفای یه هفته پیشش. مادر یکی از تولهها میگه چرا همهش انگلیسی حرف میزنید، بچهم نمیفهمه. پدر اون یکی میگه چرا درسا اینقدر آسونه، بچه من اینا رو بلده. یکیشون میگه بچهمو خیلی تشویق کن تا علاقهمند بشه، اونیکی میگه به بچهم خیلی سخت بگیر تا درس بخونه. یکی رفته گفته معلم بچهم جذبه نداره، کلاسش رو آبه؛ اون یکی رفته گفته این معلمه خیلی بداخلاقه، بچهم ازش میترسه. ای مردهشور همهتونو ببرن خب.