Saturday، January 01، 2011

صبح با یه حال خوبی از خواب بیدار شدم. لپ‌تاپم از دیشب کنارم مونده بود و طفلک همین‌طور روشن بود. خاموشش کردم و واسه خودم کش و قوس اومدم و بدون اینکه به چیزی فک کنم همون‌جا دراز کشیدم. دلم می‌خواست فقط به مغزم فرصت بدم که یه نفسی بکشه. هفته‌ی فوق‌العاده فشرده‌ای بود. جوری که وقتی به فلان اتفاقی که شنبه افتاد یا فلان حرفی که یکشنبه شنیدم فک می‌کنم، احساس می‌کنم 3 هفته پیش بوده. وقتی کاری که ملت تو 2 ماه انجام می‌دن، تو بخوای تو یه هفته انجام بدی همین می‌شه دیگه. منتها از اونجا که من همه‌ی زندگی‌ام دقیقه‌ی نودی بودم، دیگه عادت کردم و معمولن خوب از پسش برمیام. خلاصه که بلند شدم و یه ژاکت انداختم روی لباس خواب نازکم و با دمپایی حوله‌ای گرمم لخ‌لخ‌کنان رفتم تو آشپزخونه و با پس‌زمینه‌ی رزیستنس میوز واسه خودم چایی و فرنچ تست درست کردم. حالا یکی ممکنه بگه کی از خواب که پا می‌شه رزیستنس گوش می‌کنه؟ جواب یک کلمه‌ست: من. نشستم فرنچ تست‌مو سر حوصله خوردم و یه ماگ گنده چایی سر کشیدم. سیگارمو برداشتم و رفتم پای پنجره. همین‌جوری که آروم و بی‌خیالانه سیگار می‌کشیدم و برنامه می‌ریختم که الان برم حمام، بعدش بیام دستامو اپیلیدی کنم،‌ بعدش اتاقمو جمع و جور کنم، بعدش ناهار بخورم، بعد آماده‌شم برم بیرون، یهو دیدم با وجود این‌همه فکر و بدبختی و فشار و دغدغه و کوفت و زهرمار، من چقدر حالم خوبه. چقدر آرومم. بعد فک کردم اَاَاَاَاَاَچقدر وقته من به مردن فک نکردم. یادم افتاد یه زمانی یه آدمی که خیلی عزیز بود برام، بهم گفته‌بود: تو چرا همیشه غمگینی؟ چی خوشحالت می‌کنه؟ دلم می‌خواست الان به اون آدم بگم این چیزایی که الان دارم خوشحالم می‌کنه. من هیچ‌وقت چیزای بزرگی از زندگی نخواستم. فقط آرامش و آزادی و تنهایی و استقلال می‌خواستم و حالا که اینا رو دارم خوشحالم. تنها چیزی که منو آروم می کنه اینه که یه گوشه خلوتی واسه خودم داشته‌باشم. همین.


2 نظر:

رامک گفت...

خوبه!

خروشچف گفت...

این حس آرامشو من سه سال پیش تجربه کردم.. می دونم چی می گی...