Wednesday، January 05، 2011

این‌جوری شد که آدم قبلی زندگی طرف، بد بلایی به سرش آورده‌بود؛ بعد اون چشمش ترسیده‌بود و از ترس اینکه منم همون بلا رو سرش بیارم، ‌خودش زودتر اون بلا رو سر من آورد. بعد منم از ترس اینکه اون اتفاق دوباره برام تکرار بشه، با آدم بعدی زندگیم همون کارو کردم. و این زنجیره ادامه پیدا کرد، تا دیگه هیچ‌کس تو نسل ما نموند که هنوز قدرت اعتماد کردن به یه نفر دیگه رو داشته باشه. ما دور خودمون سیم‌خاردار کشیدیم و نشستیم اون وسط و گاهی از بالای سیم‌خاردارمون با ترس و لرز دستمونو دراز می کنیم طرف یه نفر، یه رهگذری چیزی، و دست‌شو چند لحظه می‌گیریم. ولی همین‌که طرف کوچک‌ترین تکونی بخوره فک می‌کنیم الانه که خنجرشو در بیاره و بکنه تو پشت ما، واسه همین پس می‌کشیم و می‌ریم تو حریم سیم خاردار خودمون قایم می شیم، یا اینکه ما زودتر خنجرمونو تو پشت اون فرو می‌کنیم و بهانه می‌آریم که «داشتم از خودم دفاع می کردم». ما چی‌کار کردیم با همدیگه و با خودمون؟ جوری از رابطه‌های قبلی‌مون ضربه خوردیم، که دیگه جرات اعتماد کردن به آدما، جرات رها شدن توی یه رابطه رو نداریم.


3 نظر:

Proshat گفت...

بسيار عالي

آرش گفت...

همينه لعنتی...

ناشناس گفت...

بسییییار لایک