Wednesday، January 19، 2011

امروز امتحان آخرو دادم. امتحانه فقط 2 تا سوال بود که منظورش کلی‌اش این بود که هرچی از درس فهمیدین بنویسین. منم 5 صفحه واسش آسمون و ریسمون بافتم. اومدم بیرون و با بچه‌ها وایسادیم به مسخره‌بازی. بعدش رفتم به جوجه‌های پدر‌سوخته‌ام زبان یاد دادم. سر راه خونه، واسه خودم خرید کردم. اومدم آشغالا رو گذاشتم دم در. خریدا رو گذاشتم تو یخچال. خیار و گوجه و پرتقال هنوز رو کابینت منتظر شسته‌شدن هستن. لپ‌تاپو روشن کردم و صفحه‌های همیشگی رو باز کردم: ‌2 تا ایمیلم، گودر و فیس‌بوک؛ به اضافه اون سایته که دارم ازش سریال دانلود می‌کنم. یه قسمتو گذاشتم دانلود بشه و رفتم چند تا برگ کالباس و پنیر و نون تستو چپوندم تو ساندویچ‌میکر و به خودم قول دادم فردا یه چیز درست و حسابی بخورم. یا زرشک‌پلو با مرغ، یا قیمه با آلوبخارا. همین الان دهنم آب افتاد از نوشتن اسم اینا. از بس این 2،3 هفته همش آت و آشغالِ آماده خوردم، موهام داره می‌ریزه و ناخنام می‌شکنه، دیروز رفتم به مشت قرص تقویتی خریدم. پُسته شد مث دفتر خاطرات. بعد الان دقت کردم چقدر من تو این وبلاگ در مورد غذا می‌نویسم. یعنی تابلوئه که من یه آدم بسیار شکمو هستم. فردا تولد میله. صبح اگه ک×نم بشه از تو رختخواب بیام بیرون، می‌رم براش کادو می‌خرم. خودمم شلوار جین می‌خوام. الان هی دلم می‌خواد برم واسه خودم آلبالوخشکه بیارم بخورم، ولی حال ندارم پاشم. چشام از خستگی باز نمی‌شه. کی‌می‌تونه لنز دربیاره و مسواک بزنه و صورت بشوره و ... اوووووه 1000 تا کار باید بکنم قبل از خواب. اوه اوه حالا که این‌همه از خوراکی گفتم، اینم بگم که یه قنادی نزدیک خونه‌مونه که خود بهشته. همین الان یه جعبه چیزکیکش از تو یخچال داره منو صدا می‌کنه، اونم به اسم کوچیک، ولی من تحویلش نمی‌گیرم. عجیب تو امتحانا من پرخور می‌شم. وقتی خسته و عصبی و فراستِریتِد هستم هم همین‌طور. به هر حال روزا می‌گذرن. فقط از همین می‌شه مطمئن بود.