من هر سال موقع تولدم دچار بحران "یه سال دیگه هم گذشت و من هنوز اونجوری که میخوام زندگی نکردم" میشم. همینجوری که من دارم دور خودم میچرخم و وقت تلف میکنم، زندگی داره میگذره. مثل یه آبباریکه، از بین صندلیهای کلاسهایی که من معلمشونم، از بین دفتر استادها وقتی دارن بهم نمرههای بیحسابوکتاب میدن، از کنار آشپزخونه وقتی دارم آشپزی میکنم، از کنار تختم، از زیر این میزی که پاهامو میذارم روش و لپتاپو میذارم رو پام، از بین رابطههایی که خودمم آخرش نمیفهمم چی شد. دیروز ۲۶ ساله شدم و هنوز احساس میکنم تینایجرم. اصلا احساس آدم بزرگ بودن نمیکنم؛ در حالیکه از دههی سوم زندگیم چیز زیادی نمونده. کن یو فاکینگ بیلیو دت؟ از ۲ سال اخیر زندگیام که رسمن هیچی نفهمیدم. یه سالش توی کتابخونه و مطب روانپزشک به درسخوندن و درمان افسردگی گذشت، ۱ سالشو هم درگیر تغییرات بنیادین در وضعیت زندگی بودم. گه تو این زندگی که هرچی تغییرش میدی بازم همون گهیه که بود. بههرحال از همهی اینا که بگذریم سال بدی نبود. خیلی پرتلاش بود ولی ارزشش رو داشت. نتیجهی جون کندنمو گرفتم و ارشد لعنتی رو بهترین شکلی که ممکن بود قبول شدم. وضعیت کاریم یه کم باثباتتر شد. ۱ ساله هرگونه داروی آرام بخشو گذاشتم کنار دیگه. رابطهی نسبتا آرومتری پیدا کردم. رزولوشنم واسه ۲۶ سالگی اینه که برای خودم کوالیتی تایم بیشتری داشته باشم، به خودم بیشتر برسم، کمتر وقت تلف کنم و چیزایی که مدتهاست میخوام یاد بگیرم ولی تنبلی میکنم رو جدی شروع کنم. اینا رو هم دارم اینجا مینویسم که تو رودرواسی گیر کنم و انجامشون بدم و سال دیگه که اومدم این پستو دیدم از خودم خجالت نکشم :D
0 نظر:
ارسال يک نظر