Monday، October 24، 2011

امروز یکشنبه بود و یکشنبه روز بیکاری منه. مثلن قراره یکشنبه‌ها به کارای درسی و پروژه و فیلان و اینا برسم. ولی از خود صبح پای این لگن نشستم و واسه خودم وقت‌کشی کردم. سرماخوردگی رو هم بهانه کردم که هیچ کار مفیدی نکنم. اتاقم فوق‌العاده سرده چون آفتاب‌گیر نیست و زیرش زیرزمینه. زنگ زم به م بیاد برام لوله بخاری رو وصل کنه. البته کار آسونیه ولی من از اینکه اون تو سوسک باشه، عمیقن وحشت دارم. خیلی بی‌حوصله بودم و حتا حال نداشتم پاشم این ظرفای کوفتی رو بشورم یا یه چیزی درس کنم بخوریم. ساعت ۱۰ از سر کار اومد، یه راس رفت سر لوله‌بخاری. از صب تا شب سر کار بود و داشت می‌مرد از خستگی. بهش گفتم لوله رو وصل نکنه چون یادم رفته‌بود به صابخونه بگم سرپوش دودکشو از بالا برداره و نمی‌شد بخاری رو روشن کرد و می‌ترسیدم اگه بخاری رو بلافاصله روشن نکنم از تو دودکش سوسک بیاد تو. م غر زد که چرا گفتم بیاد من که بخاری نمی‌خوستم امشب. گفتم الان به ذهنم رسید که ممکنه سوسک بیاد. اخماش رفت تو هم. گفتم خب دلمم برات تنگ شده‌بود. زنگ زدیم برامون شام بیارن و نشستیم به فیلم نگاه کردن که وسطاش گفت خوشش نیومده از فیلمه. گفت پاشو بریم خونه‌ی من. گفتم نمی‌آم. گفت چرا؟ گفتم فردا از اونجا سختمه برم سر کار. مسیرش پرترافیکه دیر می‌رسم. رفتیم تو اتاقم و توی نور چراغ‌خواب کوچولوی من با هم خوابیدیم. باز گفت امشب بیا دیگه. هی گفت بیا و منم هی گفتم نه. گفت اگه دیگه دعوتت کردم! گفتم کی منتظر دعوت توئه؟ من هروقت بخوام میام. گفت بچه پررو. بوسم کرد و رفت. این ۱۰ روز اخیر هم‌خونه‌‌ی من مسافرت بود و م هر شب می‌اومد پیشم. حسابی به بودنش عادت کردم. امشب هم‌خونه‌ام برمی‌گرده. این اولین باره تو زندگیم که خودم و دوس‌پسرم توی یه شهر زندگی می‌کنیم و هردومون هم خونه داریم. شاید برای خیلیا این عادی و پیش‌پا‌افتاده باشه؛ ولی برای منی که یه عمر تو رابطه‌های لانگ دیستنس و بی‌خونگی و این‌جور معضلات به گا رفتم، این زندگی یه چیز دیگه‌ست. اینکه یهو ساعت ۱۱ زنگ بزنه بگه دلم برات تنگ شد،‌ پاشو بیا اینجا، اینکه صبح با خیال راحت کنار هم بیدار شیم و نگران چیزی نباشیم، واسه من خیلی حس تازه‌ایه.