Thursday، March 29، 2012

آفتابه لگن هفت دست،‌ شام و نهار هیچی

(ترجمه: ژست و تیریپ روشن‌فکری و شعور در حد پاره‌کردن کون عالم، عملکرد در حد سریالای ماه‌رمضون شبکه ۱)

Tuesday، March 27، 2012

این روزا میل شدیدی به نوشتن دارم. یه حس دل‌کندگی از همه‌چیز دارم که دلم می‌خواد ثبتش کنم که اگه بعدا یادم رفت چه جوری بوده یه رفرنسی داشته‌باشم. یکی از خوبی‌های بسیار معدود عید اینه که من همیشه وقت دارم که پست بنویسم و اصلن حال و هواشم می‌طلبه انگار که بنویسی. سال تحویل امسال ساعت یه ربع به ۹ بود و ساعت ۸:۳۰ مامان اومد بیدارم کرد. اصن برام مهم نبود واسه سال تحویل بیدار باشم و در کل ترجیح می‌دادم به قول قدیمیا خواب به خواب برم که فک کنم یعنی آدم تو خواب بمیره. به هرحال ساعت ۸:۴۰ مامان مجبور شد منو به زور از تو رختخواب بکشه بیرون. رفتم تلپی افتادم رو مبل روبروی تلویزیون و مامان اومد بالا سرم واستاد به غر زدن که چرا با لباس‌خواب اومدی؟ این چه وضع موئه؟ پاشو این گیساتو وا کن. پاشو صورتتو بشور. پاشو یه لباس درست بپوش. صبحونه چی می‌خوری؟ آخرش خودش خواست موهامو باز کنه که ناچار شدم پاچه‌شو بگیرم. خیلی خودمو نگه داشتم به‌خدا، ولی اصن خوشم نمیاد کسی با موهام شوخی کنه. امسال هیچ حس سال نو شدن و شروع تازه و اینا نداشتم و آرزوی خاصی هم نداشتم دم سال تحویل بکنم و اگه هم داشتم نمی‌کردم. مثلا سالای قبل خیلی آرزوهام برآورده شده که امسال بخوام آرزو کنم دوباره؟ برنامه‌ی عید من در سال‌های اخیر این بوده که ۱ روز فقط برای خونه‌ی یه خاله و داییم که ازشون خوشم میاد وقت می‌ذاشتم و بقیه‌شو به الواتی و کافه‌نشینی و تفریحات سالم و بعضا ناسالم با دوستان در شیراز می‌گذروندم. امسال این برنامه به صورت فشرده و هول‌هولکی انجام شد و بقیه‌ی عیدو با خانواده در تهران به‌سر می‌بریم که اول فک می‌کردم ایده‌ی خوبی باشه ولی الان رسما به گه‌خوردن افتادم. اصولا من آدم زندگی خانواده‌گی نیستم. حس جالبش اینه که واسه اولین بار تو زندگیم مامانم خونه‌ی منه، نه من خونه‌ی مامانم. مامان از روز اول اعلام کرد که چیدمان ظرف‌ها و کابینتام کلا اشتباهه و همه‌چیو جابجا کرد. هر روز یه غذای مورد علاقه‌مو درست می‌کنه و هی می‌ره خرت و پرت واسه خونه می‌خره و مواد غذایی می‌خره و فریز می‌کنه. همشم غر می‌زنه که چرا من غذای درست و حسابی نمی خورم، چرا میوه نمی‌خورم، چرا سالاد و سبزی نمی‌خورم، چرا شیر نمی‌خورم، چرا جیگر نمی‌خورم، چرا چرا چراااا... ینی کچلم کرده دیگه بس‌که شور سلامتی منو زده. خیلی بی‌حوصله‌ام و اصلا دل و دماغ گردش و تفریحو ندارم. دلم می‌خواد ساعت‌ها در سکوت بشینم رو این مبله و پاهامو بندازم رو این میزه و لپ‌تاپ رو پام باشه و بی‌هدف تو اینترنت بگردم و گاهی هم یه چیزی بنویسم. ولی مگه اینا می ذارن؟ هی با آدم حرف می‌زنن. هی آدم مجبوره سوالاشونو جواب بده. سکوت می‌خوام. سکوت مطلق و طولانی.

Saturday، March 24، 2012

سناریویی از این مزخرف‌تر سراغ داری که در حالی‌که بعد از مدت‌ها تفریح نکردن، با دوستای شیراز و آدمای هیجان‌انگیز جدید رفتی غلات و علف مرغوب و معروف‌شو هم زدی و خوب های شدی و زیر آبشارش ایستادی و به نقطه‌ی جداشدن قطره‌های آب زل زدی و حالا تو راه برگشت نشستید تو یه رستوران که چلوکبابو بزنید و برید آماده بشید واسه مستی شبانه با همون آدما، خبر بد از طریق موبایل خودشو بهت برسونه و وقتی پاشدی رفتی تو دستشویی که یه لحظه با خودت و خبر تنها باشی، دوستت بیاد دنبالت بپرسه چی شده، بعد تو نتونی به زبون بیاری و اون واسه اینکه از اون حال شوک درت بیاره با خنده بدترین سناریوی ممکنو بگه و تو به‌جای اینکه بخندی همون‌جوری تو آینه نگاش کنی و بگی آره و اونم یهو لبخند رو لباش خشک بشه و نیمه‌جنازه‌ی تو رو جمع کنه بزنه زیر بغلش و برگردونه سر میز؟ نه خداییش سراغ داری؟
 

Tuesday، March 13، 2012

مهسا هم‌کلاسی دانشگاه‌مه. وقتی ترم اول دیدم‌ش یه دختر خوشگل و بی‌نهایت سرزنده بود که رتبه‌ش تو کنکور ارشد ۵ شده‌بود و کار خیلی خوبی داشت و یه دوست‌پسری که عاشق هم بودن. چند ماه بعد یه‌روز یهو بی‌دلیل دید چشماش رفت. یه هفته بیمارستان بود و انواع آزمایش‌ها و عکس‌برداری‌ها رو که ازش کردن تشخیص دادن: ام اس. شروع کرد به درمان ام‌اس و دیدش برگشت و برگشت خونه و سرکلاس و کار که مامانش یه عمل کوچیک کیست تخمدان براش پیش اومد. مامانه با پای خودش رفت تو اتاق عمل و الان بعد از یک سال و خرده‌ای هنوز از روی تخت بلند نشده. چند ماهی تو کما بود و الانم وضعش این‌جوریه که فقط نگاه می‌کنه، داد می‌زنه و گریه می‌کنه. یک سال و نیمه که پرستار داره و خودشونم به نوبت ازش مواظبت می‌کنن. تو این مدت حال مهسا به قدری بد شد که دیگه نتونست کار کنه و رابطه‌اش با دوست‌پسرش هم به هم خورد. وقتی که همه فکر می‌کردن زندگی این آدم دیگه بدتر از این نمی‌‌شه، چند وقت پیش برادرسی‌ساله‌اش مرد. برادره تو ریه‌اش کیست داشته و قرار بوده عمل کنه. یه شب اون‌قدر سرفه می‌کنه که کیسته پاره می‌شه. با محتویات ریه‌اش توی دستاش می‌ره به مهسا می‌گه: ببین کیست‌مو بالا آوردم. همون‌جا می‌افته و مهسا زنگ می‌زنه اورژانس و می‌رن بیمارستان و فرداش زنگ می‌زنن خونه و می‌گن پسرتون مرد. حالا مهسا نشسته اینا رو تعریف می‌کنه و می‌گه نمی‌دونن اگه مامانه به‌هوش اومد بهش چی بگن. بگن بچه‌ات چی شد؟ اشک از زیر چونه‌ی من و خودش می‌چکه روی شال‌گردنامون. می‌گه: «من چه بدی‌ای کردم؟ نمی‌دونم خدا داره منو امتحان می‌کنه یا تنبیه؟ اگه منو امتحان می‌کنه چرا خانواده‌مو به‌خاطرش عذاب می‌ده؟ خیلی بهش گفتم پاهای منو بگیر ولی داداشم زنده‌بمونه ولی داداشم مرد.» اینو گه می‌گه من داغ می‌کنم. می‌گم مهسا، بابا اون خداتون که حالا فرض می‌کنیم وجودم داره مگه مریضه؟ مگه روانیه؟ مگه عقده‌ایه؟ ریده تو زندگیت که امتحانت کنه؟ واسه چی امتحان کنه آخه؟ یعنی چون فرضا تو رو آفریده حالا حق داره بشینه اونجا مث موش آزمایشگاهی روی تو آزمایش کنه ببینه کی صبرت تموم می‌شه؟ هی دوز دردو ببره بالا ببینه عکس‌العمل تو به درد بیشتر چیه؟ اینکه یه دکتر بیهوشی گوساله‌ی بی‌سواد کاری کرد که مامان تو دیگه از بیهوشی بیرون نیاد معنیش اینه که تو بدی کردی و داری تنبیه می‌شی؟ چیزی نمی‌گه دیگه. دلم می‌خواد یه راهی باشه که بهش بفهمونم چقد فکرش مسخره‌ست. ولی احساس می‌کنم خدا و مذهب تنها تخته‌پاره‌ایه که براش مونده که بهش آویزون بشه و تو این همه سختی غرق نشه.
 

Tuesday، March 06، 2012

یادداشت‌های شبانه از اولین هفته‌ی زندگی تنهایی
شب اول
دوره‌ی زندگی من با هم‌خونه هم تمام شد و از این به‌بعد تنها خونه دارم. ۱ سال و ۳ ماه با ف زندگی کردم و چیزای خیلی خیلی زیادی ازش یاد گرفتم. الانم دیگه وقت شروع کردن یه فصل جدید و یه تجربه جدیده. اسباب‌کشی بدون شک یکی از گه‌ترین کارای دنیاست و وقتی بخوای تنها انجامش بدی گه‌تر هم می‌شه. تمام روز سر پا بودم و جمع می‌کردم و می‌بستم و چسب می‌زدم. بابای ف هم خونه بود و به ف گفته‌بود این دختره از اون آتیش‌پاره‌هاست!  ساعت ۹،۱۰ بود که بلاخره وسایلو آوردیم خونه جدید. ف و باباش کمکم کردن. بعدش که رفتن دوست‌پسرم اومد کمکم کرد که فعلا خونه قابل زندگی‌کردن بشه. تخت‌مو بست و وسایلو یه‌کم جا داد. خیلی خسته و داغون بودم. با این وجود رفتیم حمام خونه رو افتتاح کردیم و سکس و شیطونی و آب‌بازی و اینا. اومدیم بیرون و موهامو خشک کردم و دوباره سکس و بلاخره چراغا رو خاموش کردیم و خزیدیم زیر پتو. تو تاریکی خیلی محو می‌دیدم‌ش. یه کم حرف زدیم در مورد رابطه. گفتم چرا ما‌ داریم به‌گا می‌ریم؟ گفت به‌گا نمی‌ریم. دست‌اندازه. یه هفته بریک بدیم، من درستش می‌کنم. گفتم اوکی. تو بغلش خودمو جمع کردم و سرمو کردم تو گودی گردنش و خوابیدم.
شب دوم
امشب برای اولین بار دارم توی خونه‌ای که مال خودمه تنها می‌خوابم. همه‌ی زندگیم اجالتا تو کارتن و چمدونه و تنها چیزی که فعلا کار می‌کنه یخچال و لپ‌تاپمه. نمی‌دونم کی اینترنت‌دار می‌شم و می‌تونم اینا رو بذارم توی وبلاگ ولی مطمئنم می‌خوام این حس شبای اول زندگی تنهایی رو واسه خودم ثبت کنم. ۱ ماه اخیر برام فوق‌العاده سخت گذشته. تک‌‌وتنها دنبال خونه گشتن و بنگاه رفتن و سروکله زدن با همه‌جور آدمی که به محض این‌که دهنتو باز می‌کنی و می‌گی تنهام فک می‌کنن می‌خوای خونه‌شونو به جنده‌خونه تبدیل کنی یه طرف، فشار درسی آخر ترم و مشق نوشتن شب آخر و وحشت افتادن و مشروطی از یه طرف دیگه دهن‌مو سرویس کرده‌بود. به هرحال گذشت و من نیافتادم و مشروط نشدم و خونه گرفتم و اومدم اینجا. امروز ظهر یکی رو آوردم مغزی قفل درو عوض کرد، بعد طبق معمول رفتم سر کار و شب اومدم نشستم به سریال نگاه‌کردن و سیگار کشیدن؛ بدون اینکه لازم باشه وسایلمو مرتب کنم یا بچینم یا لباسامو از رو مبل بردارم یا آشپزخونه رو مرتب کنم یا واسه یه نخ سیگار تو این سرما شال و کلاه کنم و برم تو حیاط. بعدش رفتم در خونه‌ی مدیر ساختمون کلید در پایینو ازش گرفتم، اومدم ریچوال شبانه‌مو انجام دادم و اومدم نشستم رو تخت که قبل از خواب یه‌کم بنویسم. چراغا خاموشن و فقط یه هالوژن بالاسرم روشنه که بتونم کی‌بوردو ببینم. به‌جز صدای ماشینایی که ۲،۳ دقه‌ای یه بار از تو کوچه رد می شن، تو همه‌جا ساکته و همه‌چی آرومه. دلم یه سیگار دیگه می‌خواد. فک کنم حالا که خونه‌ی تکی دارم دیگه حسابی سیگاری بشم. هرچند دلم نمی‌خواد این اتفاق بیافته چون لذتش از بین می‌ره اینجوری. امشب می‌تونستم خیلی شادتر از این باشم اگه با مشکلات عدیده‌ی مالی و یه سری مشکلات درون‌سازمانی در رابطه‌ام روبرو نبودم؛ ولی به‌هرحال امشب مستقل‌ترین شبیه که تا حالا تو زندگیم داشتم و خب این خیلی مسئله‌ی هیوج و جدیدیه. تسلیم وسوسه شدم و رفتم سیگارمو آوردم. آخ که لعنتی چه حس خوبیه که تو خونه‌ی خودت با  سیگار لای انگشتات چیز بنویسی. می‌رم با سیگارم لاس بزنم.
شب سوم
صبح تو خواب و بیداری بودم که احساس کردم یه نفر داره تو خونه راه می‌ره و نیم‌متر از جام پریدم. البته کسی تو خونه راه نمی‌رفت و صدای پا مال سبزی‌فروشی بود که گاری‌شو راست زیر پنجره اتاق من می‌ذاره و هی قدم می‌زنه. احتمالا مجبور می‌شم یه تذکری بهش بدم به‌زودی. چون من آدمی هستم با خواب بسیار سبک و اعصاب بسیار درب و داغون و مشغله‌ی بسیار زیاد. به‌هرحال خوابم که به‌گا رفته‌بود؛ پس صبحانه خوردم و آماده شدم و رفتم سر قرارم با م و رفتیم واسه خونه‌م گاز خریدیم. بعله باید عرض کنم که این از بسیار معدود دفعاتیه که من بعد از بریک‌آپ تونستم با اکسم دوست بمونم. یعنی م به حدی مهربون و کرینگه  که آدم سیمپلی نمی‌تونه از زندگی‌ش کنارش بذاره. به‌هرحال گازو آوردیم و وصل کردیم و دیدیم که لوله‌ی گازمون شیر نداره و قرار شد من شب که برمی‌گردم بخرم و خودم راهش بندازم. غذا خوردیم و سیگار کشیدیم و از خونه اومدیم بیرون و هرکی رفت سر کار و زندگی خودش. شب که از سر کار برمی‌گشتم شیر گازو خریدم و اومدم وصل کردم ولی گاز روشن نشد. زنگ زدم به م، گفت احتمالا شیر اصلی گاز بسته‌ست و باید از صاب‌خونه بپرسی کجاست. دیدم با وجود خستگی حوصله‌ی کارتن باز کردن دارم. در حین سریال نگاه کردن کارتنای آشپزخونه رو باز کردم و وسایلو چیدم تو کابینتا. حس خیلی جالبیه که آدم همه‌ی کابینتای آشپزخونه مال خودش باشه و خودش تصمیم بگیره کدومو بذاره واسه چی. بعد نشستم یه لیست مفصل نوشتم از چیزایی که باید بخرم. بعدشم زانوهامو جمع کردم تو بغلم و در حال نیمه‌خواب فک کردم تا دیدم دیگه نمی‌تونم خودمو نشسته‌ نگه دارم. کارای قبل از خواب‌مو انجام دادم و پریدم تو رختخواب و با سیگار لای انگشتام این پستو نوشتم و الانم دیگه لالا.
شب چهارم
باید به عرض برسونم که الان سیاه‌مستم در حد اصن یه وضی. امروز جمعه بود. ظهر ۲ جلسه کلاس خصوصی داشتم. ساعت ۴:۳۰ اینا ت اومد پیشم که گپ بزنیم و اسپسیفیکلی در مورد اتفاقات کذایی اخیر باهاش حرف بزنم. راستش با وجود اینکه این چند روز یه لحظه از فکرش در نیومده‌بودم، تازه وقتی با صدای بلند از دهن خودم شنیدم‌ش فهمیدم آقای دوست‌پسر چه گندی زده و چقدر ناراحت و عصبانی‌ام و حس مورد خیانت واقع‌شدگی و بازی‌داده‌شدگی دارم. یه ته بطری عرق داشتم که خیلی خیلی خوب و گیرا بود. نشستیم به عرق‌خوری و منم که کون به کون سیگار می‌کشیدم تا اینکه چشمام به همون خماری و فکرام به همون گستاخی شد که وقتی مست می‌شم، می‌شه. در مورد رابطه و سکس و نقش سکس در رابطه و نقش رابطه در سکس و غیره حرف زدیم. ت ساعت ۹ اینا رفت و من تا حدود ۱۱ همچنان به سلکشن ولنتاین‌مون گوش می‌دادم و فکر می‌کردم تا اینکه برگشت اول پلی‌لیست. خیلی حس عجیبی بود. توی خونه‌ام تنها بالای بساط عرق و مزه و جعبه خالی پیتزا و ته‌سیگارای تو لیوان یه‌بار مصرف که رو میز ولو بودن نشسته بودم و پاهامو جمع کرده‌بودم تو بغلم و فکر می‌کردم و سعی می‌کردم رفتارهای دوگانه‌ی  آدما رو درک کنم و نمی‌تونستم. من خودم معمولا آدم رفتار دوگانه نیستم. مگه در مواقع بسیار معدودی که واقعا حس دوگانه‌ی عشق و نفرت به کسی داشتم. حتا این‌جور مواقع هم رفتار غیرنرمالم در حد یکی دو تا اس‌ام‌اسه و زود خودمو جمع می کنم و افسرمو می‌دم دست منطقم. اونقدر کله ام داغ شده‌بود که الکله داشت از توش تبخیر می‌شد. وقتی دیدم دارم دیوونه می‌شم دیگه پاشدم کارای شب‌مو کردم و اومدم افتادم رو تخت و شروع کردم به نوشتن. نمی‌دونم تو این مدت چی‌کار داره می‌کنه؟ چرا این مهلتو از من خواسته؟ و چه‌جوری می خواد این اوضاعی رو که پیش اومده جمع کنه. راستش اصلا بهش اعتماد ندارم الان و اینو به خودشم گفتم. دیگه اینکه دارم از بی‌اینترنتی می‌میرم. اینترنت ایز د بست.
شب پنجم
خب ما امشب بریک‌آپ کردیم. دو تا بریک‌آپ توی ۴ ماه. I deserve a fucking medal for going through with all this. گیج و خسته‌ام. فک کنم فشارم خیلی پایینه چون با اینکه زیر پتوام و به عادت همیشگی با سشوار زیر پتو رو گرم کردم، بازم دارم از سرما می‌لرزم. شام نخوردم و فقط به حال مرگ‌باری سیگار کشیدم. اگه سیگاری هستید بهتون توصیه می‌کنم همیشه یه بسته سیگار ایمرجنسی داشته‌باشید که اگه نصفه‌شبی هارت‌بروکن شدید سیگار کم نیارید. من خوشبختانه سیگار ایمرجنسی داشتم. یه قطره اشکم از چشمام نیومد. مث یه تیکه سنگ نشسته‌بودم و زل زده‌بودم به شکستگی لبه‌ی میز. بغضه البته تو گلوم سر و مر و گنده نشسته و بهم دهن کجی می‌کنه. می‌دونم که این نارویی که خوردم تقصیر خودمه و شدیدا دارم خودمو سرزنش می‌کنم. زنگ زدم به ت گفتم تموم شد. جزئیاتو تعریف نکردم. یه اگزازپام و یه کدئین خوردم. دلم‌میخواد بخوابم ولی خواب نمیاد. نمی‌دونم چرا این‌جوریه که تا با یکی هستی خصوصیات بدش تو چشمته و حرص می‌خوری از دستش و مرتب از خودت می‌پرسی نبودنش از بودنش راحت‌تر نیست؟ ولی به محض اینکه باهاش تموم می‌کنی، دیگه فقط به خاطرات خوب فک می‌کنی. الان بیشترین چیزی که تو ذهنمه وقتاییه که تو دفترش برنامه‌ی عیاشی می‌ذاشتیم و مست که می‌شدیم من مثانه‌ام طبق معمول مست می شد و ۵ دقیقه‌ای یه بار می‌رفتم دسشویی و می‌دونستم وقتی بیام بیرون پشت در دسشویی منتظرمه و یه شونه‌شو تکیه داده به دیوار و دستاشو کرده تو جیباش و سرشو یه کم خم کرده به پایین و مردمکای چشماش یه جور خوبی اومده بالا و داره منو نگاه می کنه. پامو که می‌ذاشتم بیرون یه راست می‌اومد طرفم و می‌چسبوندم به دیوار و دستامو می‌برد بالا با یه دستش می‌گرفت و اون یکی دستشو می‌ذاشت رو گردنم و می‌خزوند لای موهام و دیوونه‌وار میک‌آوت می‌کردیم تا اینکه کار به جاهی باریک می‌رسید. خیلی باریک. یا بار دومی که شمال بودیم و تشک روی تخت دونفره رو آوردیم گذاشتیم وسط هال و ۳ روز فقط برنامه این بود که فیلم ببینیم و غذا بخوریم و سکس کنیم. ت اس‌ام‌اس زد بیداری؟ شارژ ایرانسلم تموم شده‌بود و نتونستم بهش جواب بدم. تلفن ثابت یا اینترنتم هنوز ندارم و الان رسما ارتباطم با دنیا قطعه. ۱،۲ ساعت پیش با م حرف زدم و گفت آخر شب زنگ می‌زنه دوباره حالمو می‌پرسه. اگه زنگ بزنه بهش می‌گم برام شارژ بگیره  بفرسته. ولی هنوز که زنگ نزده. بهش نگفتم چی شده. فقط گفتم حالم خوب نیست. خیلی اصرار کرد بیاد پیشم ولی گفتم نه. خب اولین بدی تنها خونه داشتن معلوم شد: تو همچین موقعیتی که نیاز داری یکی بغلت کنه، کسی نیست.
شب ششم
امشب به خونه‌ی ت پناهنده شدم. تازه امروز صبح گازم راه افتاد. کل صبحو گریه کردم. بعد آماده شدم، ۲ ساعت زودتر از کلاسم رفتم دانشگاه و یه ۲ ساعتی از نعمت اینترنت برخوردار شدم. یه کم چت کردیم و من وسط دانشگاه داشتم پای لپ‌تاپم مث اون آدمای تو کارتون سرندی‌پیتی اشک می‌ریختم. البته میزها رو به دیوارن و زیاد کسی قیافه‌ی آدمو نمی‌بینه. بعدشم سر کلاس آمار یه تیکه کاغذ تبلیغاتی رو گذاشتم جلوم. کلاس که تموم شد کل صفحه آبی فیروزه‌ای شده‌بود و خودکار منم جوهرش تموم بود. اومدم خونه‌ی ت و حرف زدیم و در عین حال به خالی‌کردن عقده‌ی یه هفته بی‌اینترنتیم ادامه دادم. واقعا یه هفته گاز نداشتن برام سخت نبود ولی اینترنت نداشتن دهنمو سرویس کرده و فکرم نمی‌کنم به این زودی هم راه بیافته. من وقتی تو فضای اینترنت و فیس‌بوک و گودر و پلاسو غیره هستم احساس می‌کنم همه‌ی اون آدمایی که اون تو باهاشون در ارتباطم، پیشم نشستن و اصلا حس تنهایی ندارم. الان بازم با ت نشستیم به تجزیه تحلیل آدما، رازهاشون، ترساشون، حسادتاشون، آبسشن‌هاشون و ... . یه کم جدی می‌شیم، یه کم دلقک‌بازی در می‌آریم، غمگین می‌شیم، باز می‌ریم تو فاز مسخره‌بازی و کلا آدمای چندقطبی‌ای شدیم. من که رسما دارم کس‌شعر محض می‌گم. از همه خسته‌ام. از اینکه آموزه‌های خانوادگی ما بر این اساس بوده که همیشه باید از دیگران آدم بهتر و بزرگ‌وارتر و بخشنده‌تری باشیم متنفرم و از دست مامانم عصبانی‌ام که منو این‌جوری بار آورده.
 
شب هفت
صبح تو خونه‌ی ت خواب بودم که ساعت ۸ صبح آقای صابخونه زنگ زده که خانووووم! برادرم اینا دارن اسباب‌کشی می‌کنن طبقه‌ی بالای شما و دیشب داشتن خونه رو تمیز می‌کردن که لوله ترکیده و آب داده به خونه‌ی شما. سریع خودتونو برسونید. من و ت قرار بود امروز کارای اینترنتو ردیف کنیم و بریم شهروند خرید کنیم که با توجه با توصیفات فوق برنامه به گا رفت طبعا و ما تو حال نیمه‌خواب بدو بدو آژانس گرفتیم و اومدیم دیدیم که بعله یه لکه‌ی خوشگل زرد افتاده وسط سقف هال بنده. کل وسایل هالو جمع و جور کردیم و فرشا رو جمع کردیم و یه آقایی اومد خدا شاهده جلوی جفت چشمای خودم با یه چیزی تو مایه‌های تبر افتاد به جون سقف خونه‌ی بی‌زبون من. بعدشم با اون چیزایی که سرش یه تیغ گرده و باهاش فلز می‌برن کلی آتیش بازی اینا راه انداخت همچنان وسط خونه‌ی من. اصولا وقتی دوست‌پسرت هنوز ۳ ماه از رابطه نگذشته برینه به زندگیت و بهت بگن ممکنه تا بعد از عید اینترنت‌دار نشی، تنها چیزی که حالتو بهتر می‌کنه دیدن پایین اومدن سقف خونه‌ایه که تازه ۳،۴ روزه اومدی توش. به هرحال لوله کذایی رو عوض کردن و قرار شد شب که من از سر کار برگشتم بیان سقفو گچ کنن که البته دروغ می‌گفتن مث سگ. یه‌کم وقت مونده بود برام که رفتیم هول‌هولکی یه سری کارای مربوط به اینترنتو انجام دادیم. امروز جلسه‌ی آخر کلاسام بود و چهارشنبه و پنج‌شنبه هم فاینال کذایی رو می‌گیریم و ترم تموم می‌شه. مردک الدنگ قول داده بود امشب ساعت ۹ یه نفرو بیاره سقفو درست کنه. من خرم که یه آدمی هستم که هرچی هرکی بهم می‌گه باور می‌کنم و جدی می‌گیرم. الان ساعت ۱۲:۳۰ شبه و همچنان یه سوراخ گنده توی سقفه و خونه وضع روزقیامت گونه‌ای داره و من از وحشت اینکه یه جونوری چیزی از اون تو بیاد نمی‌تونم بخوابم. دیشبم که فقط ۵ ساعت خوابیدم و فردا هم که صب تا شب دانشگاهم و بعدشم قراره با ت بریم خرید و شبم برم خونه‌اش. دیگه اینکه امشب آخرین شبیه که این پست درازو می‌نویسم. باورم نمی‌شه تو این یه هفته این همه اتفاق افتاد. باورم نمی‌شه که چقد داغونم. خودم فک می‌کنم که آدم بدی نیستم و لااقل هیچ‌وقت به کسی بدی نکردم. نمی‌دونم چرا همه‌ی اتفاقای گه همیشه با هم می‌افته در زندگی من. این هفته می‌تونست با همه‌ی دوندگی‌هاش خیلی خوشحالانه باشه. حیف :|